امور تغذیه

دیروز داشتم امضاهای تسویه حساب رو جمع می کردم. بچه ها بهم گفتن که برو امضاهای آسون رو بگیر که امور تغذیه هم جزوشون بود. تا بیام امضاهای دیگه رو بگیرم وخت ناهار شد. گفتم شاید این موقع سرشون تو امور تغذیه شلوغ باشه بزارم یه کم بعد برم. یک و نیم راه افتادم. آدرسش رو نوشته بود: روبروی ابوریحان، طبقه دوم دانشکده نفت، امور رایانه. به دانشکده نفت که رسیدم دیدم یه تابلوی نسبتا کوچکتری هم در نیم متری سمت چپ دانشکده نفت هست که  نوشته ساختمان امور تغذیه.  در شیشه ای زیر این تابلو بسته بود، مستقیم رفتم تو دانشکده نفت، نگهبانش داشت غذا می خورد، ازش سوال نپرسیدم، یه راست رفتم طبقه دوم. تو طبقه دوم کیسه های سیمان و گچ و آجر بود که یه مشت آدم هم اون وسط پشت پی سی نشسته بودن. پرسیدم: امور تغذیه؟  گفتن: خانوم اینجا سایته، امور تغذیه ساختمون کناریه. مستقیم برگشتم جلوی همون در بسته زیر تابلوی امور تغذیه، همینطور که داشتم با در ور میرفتم و تو دلم می گفتم: سیم سیم باز شو،  یه پسره از توی در شیشه ای با پانتومیم به من گفت از اون یکی در بیا. به در نفت اشاره کردم و گفتم: این؟ گفت: این نه، اون یکی. همونجا متوجه شدم که باید یه در مخفی هم سمت راست دانشکده نفت وجود داشته باشه. بله، یک در مخفی هم در نیم متری سمت راست دانشکده نفت وجود داشت که همه کلا از این در رفت و آمد می کردن. داشتم میرفتم تو که یه آقای کارگری بهم گفت دنبال امور تغذیه ای؟  بعدش گفت که از پله ها برو بالا، طبقه دوم. همونجا کنار در مخفی یه مشت پله بود که ازش رفتم بالا. تو طبقه دوم یه یخچال ویترینی داغون و خالی با یه مشت صندلی شکسته و چپه بود، مث این بود که اونجا قبلا یه درگیری سختی رخ داده بود. اونجا هم یه در شیشه ای بسته بود که نور میزد بش و نمی تونستم اونورش رو بیبینم، چسبیدم به شیشه، بازم نمی دیدم، دماغم هم بیشتر از این انعطاف رفتن تو شیشه رو نداشت، تا اینکه یه مشت آدم در حال غذا خوردن دیدم که دارن بم بای بای می کنن، فک کنم می خواستن بگن اینجا امور تغذیه نیس. از پله اومدم پایین. از یه آقای کارگر دیگه پرسیدم، گفت که از پله های اونور سالن باید برم بالا . از اون پله ها هم رفتم بالا، تو طبقه دوم دقیقا جلوی پله ها دو در فلزی بود که از یه آقای کارگری پرسیدم: کدوم اینا امور تغذیه س؟ و اون ته سالن رو نشون داد. همینطور از بین میز و صندلیای سلف گذشتم، هنوزم بچه ها داشتن غذا می خوردن. به یه در شیشه ای با حفاظ های فلزی رسیدم. درش باز بود ولی زورم نمیرسید بازش کنم. همینکه یه کم تونستم سرم رو ببرم تو گفتم: ببخشید، امور تغذیه؟ بعد یه آقایی اومد در رو وا کرد و گفت: بله، بله، بفرمایید، سلااااااام، حالت خوبه؟ تعجب کردم، منتظر بودم بعدش آقاهه بگه: خوب تونستی تمام مراحل رو طی کنی، ما منتظرت بودیم، هاه هاه هاه هاااااااا، ولی نگفت. تو اتاق دو تا خانوم با همین آقاهه بودن. به خانومه گفتم تسویه حساب، گفت دو به بعد، گفتم الان دو ئه، گفت دو و نیم به بعد، گفتم ببین خانوم، من به زور اینجا رو پیدا کردم فک نکنم برم دیگه بتونم پیدا کنم. منتظر بودم خانومه بگه که نه خو، این دفه راحت تر می تونی پیدا کنی، ولی به جای این حرف بهم امضا داد! آقاهه گفت پولش چی؟ خانومه گفت فقط ده تا تک تومنی تو حسابش داشت، من از کجا بیارم. تو دلم گفتم خب جاش آدامس بده. وختی اومدم بیرون فقط میدونستم که باید از یه مشت پله بیام پایین. طبقه پایین چند تا پسر رو که غذاشون رو خورده بودن تعقیب کردم و اونام خدا رو شکر نرفتن دسشویی جایی، مستقیم اومدیم بیرون



Published in: on سپتامبر 22, 2010 at 10:01 ق.ظ.  (2) دیدگاه  

شروع پایان نامه

آخرین کاری که برای یه پایان نامه انجام میشه، قبل از دادنش به صحافی، سرچ یه بسم الله س

Published in: on سپتامبر 7, 2010 at 6:16 ق.ظ.  (۱) دیدگاه  

آره عزیزم-5

یه روز هم بیدار میشی می بینی واسه همیشه دونستن حالت، نظرت، … برای من همونقد مهمه که بخوام بدونم نوک دماغ مایکل جکسون دقیقا کجا افتاد

Published in: on سپتامبر 1, 2010 at 11:10 ق.ظ.  (۱) دیدگاه  

فرشته

نصفه شبی با صدای یه آهنگ بیدار شدم. همه خواب بودن، رفتم تو کمد رو گشتم، زیر تخت، پشت پنجره، خلاصه این جاهایی که تو فیلما قایم میشن، هیشکی نبود. تا اینکه یکی زد پس کله ام، گفت: احمق، منم! به طرف راستم نیگا کردم دیدم یه شبه سی سانتی نشسته رو دوشم و داره پاهاشو تکون میده. بم گفت: من فرشته رو دوش راستتم، نترس. همینجوری برا 5-6 ثانیه همدیگه رو نیگا کردیم.

من: هِی چرا دفترت خالیه؟ من این همه تو این ماه عبادت کردم؟

ف: حال نداشتم بنویسم، همشم که خواب بودی میشه یه چس مثقال ثواب دیگه بابا، اونم نوشتن میخواد

من: چته، عاشخ شدی؟

ف: هممم

من: کیه؟

ف: فرشته اونوریه

من: پیش میاد دیگه، چطوری شروع شد؟

ف: هیچی بابا، یه روز که توی خر داشتی کارتون نیگا می کردی منم یه نیگا انداختم اونور و دیدم طرف داره با کِش میزنه پشت گوشِت، خلاصه خوشم اومد، یه بار دیگه نیگاش کردم و همیطو ادامه رفت

من: کارتون دوس نداری؟

ف: نه زیاد

من: از چی خوشت میاد؟

ف: از این فیلما که آلکس قهرمانشه

من: هااا، از این تین ایجا

من: بش نگفتی؟

ف: چرا، یه بار بش نامه نوشتم و انداختم رو دفترش ولی جواب نداد، چند روز بعد زدم پس کله ات، وختی سرتو خم کردی پریدم پیشش و گفتم چرا جواب نمیدی؟ هیچی نگفت، فقط با دست رو هوا یه ضربدر کشید و گفت: ناااادرست. بعدشم نامه رو داد دست فرشته سمت چپم

من: شمام فرشته دارین؟

ف: آره، اون فرشته هم فرشته داره، بعد همینطور ادامه داره تا به صفر میل می کنه

من: خوبه که پس، آخرش صفر میشه میره

ف: نه، نزدیکای صفر سینوسی کامل میشه، دور صفر نوسان می کنه

من: الان خوابم میاد، بعدا حرف بزنیم؟

ف: باشه

Published in: on سپتامبر 1, 2010 at 11:00 ق.ظ.  نوشتن دیدگاه  
دنبال‌کردن

هر نوشتهٔ تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.